تبليغاتX
بازی زندگی

مهم اين نيست که به هر چه که ميخواهيم برسيم

مهم رضايت اوست،مهم قوي تر شدن است

اگر اتفاقات باب ميل شما نبودند از فرصت استفاده کنيد

و به قدرت و تحمل خود بيافزاييد

و حتم داشته باشيد اگر چيزي به صلاح شما باشد

بيشتر ازين که شما خواهان آن باشيد خداوند مهربان

آن را براي شما خواهان است

تجربه هاي خوب و شيرين فقط آنهايي نيستند که پايان مورد نظر

شما را داشته باشند کافيست براي يک لحظه عشق و محبت را لمس کرده باشيد

کافيست براي خوب بودن تلاش کرده باشيد کافيست براي مدتي هر چند کوتاه از گناهان

دور شده باشيد کافيست در لحظاتي هر چند کوتاه خود را به خالق نزديک تر ديده باشيد

کافيست براي يک بار هم که شده خالصانه و با تمام وجود خدا را شکر کرده باشيد

کافيست براي مدتي هر چند کوتاه خود را همسو و همجهت با زيبايي هاي بهار ديده باشيد

کم است؟کوتاه است؟کافي نيست؟

خيلي ها همين قدر را هم تجربه نميکنند

خدايا بزرگي ات را شکر،خدايا مهرباني و دلسوزي ات را شکر.

خداوندا لياقتم را براي لمس زيبايي ها بيشتر کن.

خدايا تو را شکر ميکنم که با خوشي بيش از اندازه من را به حال خودم رها نميکني

شکر که با غم ها و مشکلات کوچک و بزرگ مرا در آغوشت ميفشاري و نميگذاري تو را فراموش کنم،اگر ميگريم يعنی هنوز انسانم،هنوز قلب دارم و هنوز تو اميدت را از من قطع نکرده ای...ازين که گذاشتي بزرگ ترين مفاهيم اين عالم را لمس کنم از تو سپاسگذارم.

ميدانم هدفت چيست !نميخواهي من را وابسته هيچ چيز و هيچ کس جز خودت ببيني ...

به روی چشم،اطاعت....در دايره قسمت ما نقطه تسليميم--لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو فرمايي........

+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 13:18 |

چيست در زمزمه مبهم آب

چيست در همهمه دلكش برگ

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند

كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش كبوترها

چيست در كوشش بي حاصل موج

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گذر زمان ........گذر زمان .......

فرا رسیدن فصل زیبا و دوست داشتنی زمستان و شب یلدا رو به همه دوستان تبریک می گویم.

+ نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 10:53 |

میخهای روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ یه او داد و گفت هر بار که عصبانی می شودباید یک میخ به دیوار بکوبد.روزاول،پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته ی بعد ،همان طور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند،تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسانتر ازکوبیدن میخ بر دیوار است...

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که میتواند عصبانیتش را مهار کند،یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد.

روز ها گذشت و پسر بچه سر انجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است .

پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:پسرم !تو کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخهای دیوارنگاه کن .دیوار دیگر هرگزمثل گذشته اش نمی شود.وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی می زنی آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند.تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری.اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده نداره،آن زخم سر جایش است.

زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است

+ نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:29 |

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست ...


 دستی از روی محبت بزنیم!!


تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند . . . آبرویش نرود...!. 


یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم...


حق به شب بو بدهیم ...


و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!


 وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا...!


 زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...


 و بدانم که شبی، خواهم رفت....!!!


و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی......!!

+ نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 11:37 |

توی همین روزهاست که دارم فکر می کنم سال ۸۵ چقدر زود تموم شده اما با همه تلخیها

وشیرینها تموم شده و داره کم کم جاشو با سال جدید عوض می کنه امیدوارم توی این سال جدید

به واسطه تازه شدن سال و نو شدن طبیعت دلهای ما هم نو و تازه بشه و این قدرت رو داشته

 باشیم که همدیگرو ببخشیم و بدیهای دیگران رو با خوبیهاشون عوض کنیم.

از خدای بزرگ در لحظه سال نو میخواهم به همه ما زندگی خوب و عاقبت به خیری رو هدیه کنه .

راستی شما لحظه سال تحویل چه دعایی می کنی ؟.......... اخه میگن لحظه سال نو دعا مستجاب میشه .

خدایا به اندازه همه گلهای دنیا به ما عیدی بده .... کی میدونه خدای بزرگ و مهربون چقدر به ما عیدی می ده ؟.....

+ نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 13:10 |

پسر بچه ای توی راه پول پیدا کرد و با خوشحالی فریاد زد : آخ جان ...پول پیدا کردم

پول هم با خوشحالی فریاد زد : آخ جان ... آدم پیدا کردم

پسر با تعجب گفت : کی تا حالا شنیده که پول آدم پیدا کند

پول گفت : شما آدم ها فکر می کنید فقط شما حق دارید چیزی پیدا کنید

پسر بچه گفت : من تو را پیدا کرده ام و می توانم خرجت کنم همین الان با تو یک بستنی می خرم

پول گفت :خواهیم دید

کمی بعد پسر بچه و پول وارد شهری شدند که برای پسر ناآشنا بود . پول پسرک را به مغازه ای برد و به فروشنده ای که او هم پول کراوات زده و خوش لباسی بود گفت : لطفا یک بستنی

فروشنده یک بستنی به پول داد . پول هم دست پسرک را در دست فروشنده گذاشت و گفت :این هم پولش

بعد در حالی که به بستنی اش لیس می زد دور شد . پسر بچه فریاد زد : صبر کن . . . صبر کن

فروشنده به پسرک گفت :کجا می روی ؟! تو آدم منی

او را گرفت و توی قلکی انداخت که پر از آدم های پولکی بود

مهم نیست چقدر پول داریم ! مهم اینه که یه دل داشته باشیم به اندازه همه ستاره های توی آ سمون . ... کی می دونه چند تا ستاره توی آسمون هست ؟.............

.

+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 11:29 |

 

درست لحظه ایی که فکر می کنی همه چیز را از دست دادی .. معجزه ها و چیزهایی می بینی که روحت هم باورش نمیشود که آیا این منم ... !!!!!!!! خدایا این منم که این همه لیاقت مهربونی و داشتنی هایم را دارممممم ....!!!!!!! این منم .... نه این من نیستم تو به من خودم را دادی و برگرداندی روح بزرگ و عشق اعلی بر من ارزانی داشتی ..........

به هر کسی رو می کنم خبر از گمشده خودمو می کنم اونم لبخندي مي زنه به خودم نگاه مي كنه مي ره... يعني گمشده ام تو وجود خودمه... !!!!!؟؟؟؟؟ آره منم گمشده دارم آره منم مثل تو عشقي دارم ... كه خيلي هم دوستش دارم خودش هم ميدونه كه چه قدر دوستش دارم آره منم يك عشقي رو دوستش دارم مثل تو مثل اون مثل همه ... به منم مثل خودت نگاه كن تا منو درك كني خيلي نزديكم به تو و خيلي دورم از خود ... از خودم دور مي شم تا به تو نزديك ببشم و برسم ... ولي كجاشو اشتباه مي كنم نميدونم كه لحظه ايي كه دستتو مي بينم و دراز مي كنم تا بگيرمش محو مي شي ميري از پيشم و دوباره مي شي

گمشده من.....

کی می دونه گمشده چطوری پیدا میشه...؟

کاش یکی جواب سوال منو بده .....؟

+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 10:15 |

 

آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 

چه فایده دارد که بگوییم ؟؟؟

مقصر کیست ! من . تو و یا دیگران ..........؟

کاش راه و رسم زندگی را از عباس یاد بگیریم که به خاطر عشق همه زندگیشو فنا کرد و تا اخرین لحظه هم نا امید نشد.............؟

+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 9:40 |

و یادمان باشد که .................

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند.

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند.

لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند.

و لحظه هاست که انسان را فریب می دهند.

بیایید از پس لحظه ها بگریزیم.

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.

اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست.

و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی......................................

+ نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 15:36 |

 

آن جا که عشق خیمه زد، جای عقل نیست(سعدی)

برای مرد،عشق و محبت،لذت زندگی و برای زن،خود زندگی است(دکتر سپهری)

بهشت این دنیا عشق است و وفاداری(محمد حجازی)

آنجا که عشق نمیابید عشق ارزانی کنید عشق خواهید یافت(یوحنا)

عشق بلائیست که همه خواستارش هستند(افلاطون)

وقتی که موضوع عشق در کار است پای عقل میلنگد(متر لینگ)

هیچ شکنجه دردناک تر از این نیست که انسان نه عشق بورزد و نه عشق نثار او شود(کامل موکلییر)

عشق معما ی زندگی است(هریه)

عشق و عاشقی همه را شاعر میکند(افلاطون)

عاشق حقیقی سعادت محبوبش را در نظر دارد(آلفرددوموسه)

عشق،بهتره از ذره بین ،هر چیز خوب معشوق را بزرگ میکند(سیدنی)

عشق،تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد.(افلاطون)

تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است.(کامو)

سعادتمند واقعی کسی است که از یک عشق پاک بهره مند باشد.(تولستوی)

اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم.(مادر ترزا)

زندگی با عشق،هرگز تیره نیست.(لئو بوسکالیا)

عشق چراغ زندگی است.(تاگور)

عشق میوه ی تمام فصل هاست و دست همه کس به رخسارش نمیرسد(مادر ترزا)

گل بی آفتاب نمیشکفد و سعادت بدون عشق بوجود نمی آید(ماکسیم گورکی)

مشکلی نیست که عشق گره از کارش نگشاید(امت فاکس)

پر بار ترین گنج،قلبی عاشق است که با همه در آرامش است(جی پی واسوانی)

هر کس با عشق الهی متحد شود اندکی از بهشت را در زمین می آفریند(کاترین پاندر)

 

تنها باش....!!!

سعی کن همیشه تنها باشی٬چون تنها به دنیا امدی وتنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق رادرک نکنی

چون انقدر عظیم است که  هستی تو را در بر می گیرد

سعی کن گرمی عشق را حس نکنی

تا معنای خاکستر شدن را احساس نکنی

بگذار خانه ی قلبت خالی از وجود هر بیگانه ای باشد

که اگر بیگانه ای در ان منزل کرد

به ویران های ان رحم نمی کند

اما اگر عاشق شدی.........

بخند....گریه کن......زندگی کن......قدم بردار

اما تنهای تنها برای یک نفر..

برای عشقت................برای عشقت ...........یه عشق زیبا و دوست داشتنی .........

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 10:20 |


Powered By
BLOGFA.COM